

هیچ !
آری ، هیچ !
این است آنچه آموخته ام ز پیش
و در اندیشه ام
در اندیشه ای دور و شاید هم دراز
در اندیشه ی آنم که چه خواهم آموخت
از روزگار گذران
از آینده ی بیکران
از آنچه دیروز دست نیافتنی می نمود
و امروز از ترس آمدنش لرزانم
و در حضورش می گریم !

پریدن باور پرنده است که به پرواز می اندیشد دلیل پرواز پر نیست

خوابیدی بدون لالایی قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
. ~ . ~ . ~ .
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره

نمی دانم که می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
به پایان فکر نکن ! اندیشیدن به پایان هر چیز ، شیرینی حضورش را تلخ می کند . بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست همانند آغاز
شکسپیر حرف بزرگی می زنه : چیزی را که دوست می داری بدست بیاور ، وگر نه مجبوری چیزی را که بدست آوردی دوست بداری !
در میان هر سیب ، دانه ها محدود است
در دل هر دانه ، سیب ها نامحدود
چیستانیست غریب !
دانه باشیم ، نه سیب !
هست آن نيست كه هرلحظه كنارت باشد هست آن است كه هرلحظه بيادت باشد !
دريا باش كه اگر كسي سنگي به تو پرتاب كرد درتو غرق شود نه انكه تو متلاطم شوی!

من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد








