تبليغاتX
به نام تنها پناه بی پناهان دیار سرنوشت
گم شده در پیچ و خم های جاده ی زندگی

مرگ

خدايا ! مرگ را برايم مبارک گردان! خدايا ! مرا در سختيهاي مرگ کمک کن! خدايا ! مرا در غم و اندوه عالم قبر، ياري فرما! خدايا ! مرا در تنگناي قبر حمايت فرما! خدايا ! مرا در تارکي قبر ياور باش! خدايا ! مرا در وحشت قبر ياري نما!


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:2  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست ساله شده ، اون بزرگ شده ، من هم بزرگ شدم !

 

من همه ی شکلات هام رو خوردم ، اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته !

 

اون اومده امشب تا خداحافظی کنیم ! می خواد بره !!! بره اون دور دورا !!!

 

می گه : می رم ، اما زود بر می گردم !

 

من که می دونم می ره و بر نمی گرده ! یادش رفت شکلات به من بده !! من که یادم نرفته !

 

یه شکلات گذاشتم کف دستش

 

گفتم : این برای خوردنه !

 

یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش : این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت !

 

یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلات هاش ، هر دو تا رو خورد !

 

خندیدم ، می دونستم دوستی من تا نداره ! می دونستم دوستی اون تا داره !! مثل همیشه !

 

خوب شد همه ی شکلات هام رو خوردم  ، اما اون هیچ کدومش رو نخورده ! حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه ؟!!!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:33  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم !!!


+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:25  توسط آشنایی در همین نزدیکی  |