تبليغاتX
به نام تنها پناه بی پناهان دیار سرنوشت
گم شده در پیچ و خم های جاده ی زندگی

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری است

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را میشناسم من

زندگی را دوست دارم

مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این!

 

من دوستی دارم

که به دشمن باید از او التجا بردن

 

 

جویبار لحظه ها جاریست….


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:31  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجب !‌ عاقبت مرد ؟

افسوس

کاش می دیدم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:29  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

تو به من خنديدي

 

و نمي دانستي

 

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 

سيب را دزديدم

 

 

 

باغبان از پي من تند دويد

 

سيب را دست تو ديد

 

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

 

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي و هنوز،

 

سالها هست كه در گوش من آرام،

 

آرام

 

خش خش گام تو تكرار كنان،

 

ميدهد آزارم

 

 

 

و من انديشه كنان

 

غرق اين پندارم

 

كه

 

چرا،

 

خانه كوچك ما

 

سيب نداشت

 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:56  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

گلي جان سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

 

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

 

گلي جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

 

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست

از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوري نيست

گلي جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائي بخش

گلي، درياي نورم باش !


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:40  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:18  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

این مطلب به درخواست شخص godfather پست شده است .

 

كريستوفرجان‌ ديويسون‌، ملقب‌ به‌ «كريس‌ دي‌برگ‌»در 15 اكتبر 1948 در آرژانتين‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود.

     پدرش‌ «چارلز»، انگليسي‌تبار و ديپلمات‌ بود و مادرش‌ «اميلي‌»ايرلندي‌ و منشي‌ بود.كريستوفر به‌ دليل‌ شغل‌ پدرش‌ هميشه‌ در مسافرت‌ به‌سر مي‌برد.او وقتي‌ 12 ساله‌ بود به‌ همراه‌ خانواده‌اش‌ به‌ ايرلند رفت‌ و هنوز هم‌ در آنجا زندگي‌ مي‌كند.وي‌ در آنجا با «دايان‌»ازدواج‌ كرد و صاحب‌ سه‌ فرزند به‌ نام‌هاي‌ «رزانا»، «هوبي‌»و «مايكل‌»شد.كريس‌ دي‌برگ‌ در عالم‌ موسيقي‌ فردي‌ بسيار مشهور و متبحر مي‌باشد.

     او علاوه‌ بر آهنگ‌سازي‌ و نواختن‌ سازهايي‌ چون‌ پيانو، ارگ‌ و گيتار، در خوانندگي‌ نيز مشهور است‌ و بيشتر ترانه‌هايش‌ مضموني‌ اجتماعي‌، مذهبي‌ دارد كه‌ بارها توسط دولتمردان‌ انگليسي‌ به‌ او هشدار داده‌ شد كه‌ ترانه‌هاي‌ سياسي‌ عليه‌ دوست‌ بريتانيا نخواند، به‌ خصوص‌ كه‌ او آرژانتيني‌ هم‌ مي‌باشد.

 

 


+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:16  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

متن زیر یادنامه ی سهراب است ه از سایت اتاق آبی گرفته شده است و فرمت آن Microsoft Word 2003  است .

دریافت متن

 


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:44  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:56  توسط آشنایی در همین نزدیکی  |